Searching for Pure Human Beings

Long long time ago...it is so long time that neither of you can remember,God started creating Human Beings and Animals.Now,i have no intentions discussing which one where created first but the main point is that the number of animals were less than Human Beings, i will just explain this Looking for Human Beingscase 

Anyway,the model of Animals were less than Human Beings so there were no more choices but inserting the soul of animals into the shape of Human Beings.You may be suprised...but i am dead serious! And by this way we can feel that some of Human beings behave like animals 

Sometimes, we see people who do not do anything and just wait for others to find something else and when they became sure that they can also use what they have found,they show up in the scene...They are Vultures!Some other people pass days and nights by tricking others...They are Fox!Some people are thief and like stealing things,specially Shining and expensive objects...They are Crows.Some people have bitter tongues and they are considered as Snakes...but some people are really Human Beings,they neither judge people nor do anything wrong...In this world we have round 6 Billion and 500 Million Human Beings but God Knows how many of them are Pure ones

 حاجي كه چنين ز مكه و منا برگشته ...            

حدودا سال ۱۳۸۲ بود که از طرف دانشکده خبر به اتفاق سه دوست د یگرم به نامهای احسان بیگی، حسن قد ياني و سيد شكر آبي به حج عمره اعزام شد يم. واقعا سفر به ياد ماند ني بود .صحنه هايي كه هنگام اذان در تلو يز يون ميد يد يم واضح جلوي چشمانمان بود ومات و خيره به آنها نگاه ميكرديم...يادش به خير!                                                                     

چند وقت پيش،پدرم رفته بود قصابي گوشت بخره،به صاحب مغازه گله ميكرد كه: حاجي چند وقت نبودي؟ خيره ان شاالله!

صاحب مغازه هم كه دلش از اتفاقي كه افتاده بود پر بود گفت:يه بابايي اومد گفت كه از حج عمره اومده ميخواد ۵۰ تا گوسفند بكشه اما فقط پول نفسشو نو ميده! يعني اينكه براي هر گوسفند ۷۵۰ تك تومني به من قصاب ميده بعد گوسفندهايي كه من كشتم ميبرم خودم دم مغازه ها ميفروشم.ساده تر بگم...طرف میخواست فقط فیلم بازی کنه بگه اینهمه گوسفند کشته در حالی که گوسفندها توسط من به مغازه دارها فروخته میشد و ایشان هیچ سهمی در این وسط نداشتند!

بابام از تعجب هيچي نميگفت...قصاب ادامه داد: خلاصه ما كه رفتيم،ديديم ۱۰ تا گوسفند هم فاميلاشون اوردند.حاجي قلابي هر قدمي كه بر ميداشت، ما يه گوسفندو ميكشتيم تا رسيديم دم خونه و نگاه به پشت سر كه كرديم ديديم كوچه شده رودخونه خون.بعد رفتم از حاجي پرسيدم قضيه چي بوده...گفت: سال پيش يكي از همسايه ها رفته بود سوريه،جلو پاش ۱۰ تا ببعي سر بر يد ند، گفتيم پك و پوزه طرفو ، يه جوري بايد بزنيم.ديد يم بهترين راهش همينه!

قصاب هم به طرف گفت:خير باشه ان شاالله! حجتان هم حتما مقبوله! او نوقت اگر يكي گوشت نذري خواست و چشم به قرباني هاي شما داشت چي؟

حاجي قلابي جواب داد:مگه من واسه مردم رفتم مكه؟ 

پدرم اينها را كه تعريف كرد، ياد شعري افتادم كه متاسفانه نام شاعرش يادم نيست...بخوانيد و از مكه آمديد از اين كارها نكنيد :

   حاجي كه چنين ز مكه و منا برگشته است                   ماري است كه رفته،اژدها برگشته است

    ز ينهار بدان و گول "حاج اينچنيني" نخوري                    كين خانه خراب از خدا برگشته است

 

وای بر ما ، تاریخمان را خارجیها نوشته اند!

وای بر ما!سال ۱۳۷۶ بود که تازه مدرک راهنمایی تور را دریافت کردم وبدین ترتیب شغل دوم من در کنار روزنامه نگاری آغاز شد.

از آن موقع تابه حال، این سئوال در ذهنم باقی مانده که چرا بیش از ۹۰ درصد منابع تاریخی ما توسط خارجیها به رشته تحریر در آمده و آنهایی هم که توسط ایرانیها به چاپ رسیده اند،آنچنان قابل ملاحظه و استناد نیستند.

واقعا جای سئوال دارد که تاریخ دوره های ماد،هخامنشی،ساسانی و... توسط یک محقق ایرانی بهتر نوشته میشد یا اینکه باستان شناسان آلمانی،فرانسوی و انگلیسی ؟

البته نباید زیاد هم سخت گرفت، چون از همان ابتدا به سیستم پخته خوری تاریخی عادت کرده ایم و از الطاف جناب "هرودت" یونانی که تاریخ ما را نوشته و یا بهتر بگویم به آن تاخته اند بهره برده ایم.

به جرات میتوانم بگویم که حدود ۱۷۰ کتاب تاریخی که در مورد ایران خوانده ام توسط باستان شناسانی نظیر گیریشمن آلمانی، پوپ آمریکایی،پروفسور لاکهارت و ... نوشته شده اند.

آیا باستان شناسان و مورخان ما در مورد ثبت وقایع تاریخی،کوتاهی نکرده اند؟ آیا پشتیبانی لازم از نویسندگان و مورخان ما شده است و آنها کم کاری کرده اند؟

شاید نظرات شما بتوانر راه گشا باشد و حداقل پاشخگوی ذهن کنجکاوم باشد!

بوسه های جادو یی من!

اگر اشتباه نکنم، سال ۱۳۷۲قرار بود که هاشمی رفسنجانی برای دومین بار به  عنوان نامزد ریاست جمهوری ایران در انتخابات شرکت کند و بالاخره مهر ماه آن سال بعداز کسب آن مقام ، برای به صدا در آوردن زنگ دبیرستان شهید مطهری واقع در منطقه ۱۳ به آنجا آمدند.

همه بچه ها منظم سر صف ایستادند و منتظر حضور ایشان شدند. من هم به خاطر قد کوتاهم همیشه سر صف کلاس بودم که یکی از محافظان ایشان آمد و چیزی در گوش اول صفی ها گفت و تا اینکه نوبت به من برسد دلم قرار نداشت.

بالاخره آقای محافظ کنارم آمد و با لحنی دوستانه گفت:آقای هاشمی که آمدند،فقط با ایشان دست میدهید تا وقت به بچه های دیگه هم برسه.باید زود بریم!

اصلا متوجه نبودم که چرا باید اینکارو بکنم اما ناگهان دیدم که آقای هاشمی کنارم هستند و از ذوق به جای دو بوسه،چهار تا روی گونه هایشان کاشتم.

بنده خدا همینجور مانده بود که خلاف قرارمان عمل کرده بودم و سئوال کرد: حالا بوسیدی،نوش جانت.اما چرا چهارتا؟

گفتم:به درد بعد از ریاست جمهوریتون میخوره!

خندید و رفت.

بعد از دوره۸ ساله رئیس جمهوری،آقای هاشمی شد رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام و عاقبت کارش در این سن و سال و تا زمانی که این مطلب را می نویسم حداقل ختم به خیر شده است.

اما در هیاهوی انتخابات ۱۳۷۶ در غرفه ماهنامه دریچه  در چهارمین دوره نمایشگاه مطبوعات خسته نشسته بودم که ناگهان احساس کردم فضا شلوغ شد و گروهی از مردم،گرداگرد فردی معمم حرکت میکنند.کنجکاوی ام گل کرد و رفتم جلو...دیدم سید محمد خاتمی نامزد ریاست جمهوری تنها با دو محافظ برای بازدید ازاهالی مطبوعات آمده اند. نگاهی کردم و دیدم الان بهترین موقعیت برای آن بوسه های جادویی است.

قدم برداشتم و بدون توجه به حضور محافظانش چهار بوسه تاپ هم از گونه های ایشان کردم.پرسید: حالا چرا چهار تا؟

گفتم:دو تاش برای چهار سال اول، دو تاش برای چهار سال دوم.

تشکر کرد و رفت.

 خاتمی هم رفت و حالا همه میبینیم با چه اوضاعی مواجه اند 

تبصره!

این نوع بوسه ها فقط به درد چهره های سیاسی ایران میخورد.