دلم گرفته همچون كندوي زنبور عسل!
چند وقتي است كه دوباره دلم تنگ شده است...درست مثل اواخر دوران دبيرستان ...اگر پايان نامه ام را تقديم سپیداركنم، دوباره از جمعي جدا مي شوم و بايد راه صعب العبور زندگي را به همراه زنجان بپيمايم. در ظلمات تشويش ذهنم، واگویه هاي چهار سال دوران دانشگاه را مرور مي كنم و وصال یارو ياران را مي جويم. همه دلگيرند و رنجور، همه چشم انتظارند و منتظر تا شايد فرجي حاصل شود. دلم گرفته، دلم گرفته مثل كندو هاي مملو از زنبور عسل...حلاوت فراوان دارد و زخمهاي ناشي از نيش آنها نيز هم!
به سرزمین پارسه سفري كردم...آنجا هم سر آغاز مطالب با دلتنگي آغاز شده بود. خواستم بهار دلكش را بخوانم و نواي بهار را از اعماق وجودم فرياد كشم اما پاي دل او نيز در گل دوري يار گير كرده بود. خواستم كسي را بيابم كه خودش فيلم شده و راز تنهايي هنرمندان را بپرسم...ديدم او نيز كبوتر بودن را زمزمه مي كند و آرزوي پرواز با بال خيال را مي انديشد...آمدم و خودم را با باقی دنیایم تنها گذاشتم.
كمي آنطرف تر، در ماوراي آرامش آن سوی خيال، اوضاع كمي بهتر بود. خانه دل دوستم به عنوان لانه برگزيده سال معرفي شده بود اما باز هم در اعماق وجودش زمزمه غريبي داشت. دلم كه سوخته بود اما وقتي نوشته هايم را خواندم و آن عكس فرد سوخته را ديدم، سوخته هاي دلم همه خاكستر شد و يادم آمد كه عجب موجود نسيانكاري است اين انسان! گويي يادمان نبود كه ماه محو پس از باران كه چكيده هاي چشمان ابر را بر پيكره خويش تجربه كرده هم هنوز آن بالا تنهاست.
چه بگويم كه آينده پيش روي ما همه رنگي است اما نمیدانیم و حال كه قصه غصه دلم را برايتان گفتم، ديگر ملالي نيست. بياييد چاي بنوشيم و غصه نخوريم چون در همين نزديكي ها لطیف ما را مي نگرد...به هر حال زن و من و این یگانه حامی من به فكر بنا نهادن آينده ای کم حاشیه برای خود و دیگران هستيم! شما هم به ما بپيونديد و برای پیگیری اخبار جام جهانی به آسمان و زمین هم سری بزنید![]()
